کد خبر: ۶۰۹۱۵
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۶:۵۵
علیرضا لبش
برگی از دفتر خاطرات بقایی از زندان

اولی: تو چند وقته اینجایی داداش؟
دومی: چند وقتی میشه.
اولی: هنوز کتابی، جزوه‌ای چیزی ننوشتی؟
دومی: مگه دانشگاهه؟
اولی: پس چرا این‌قدر روی در و دیوار سلولا نوشتن زندان دانشکده علوم انسانیه؟
دومی: اون که بعله. حالا جزوه ميخوای چی‌کار؟
اولی: راستش می‌خوام یه کتاب مفصل در مورد خاطرات زندانم بنویسم، دیدم اين‌قدر خاطره ندارم، گفتم خاطرات بچه‌های دیگه رو هم بزنم تنگش.
دومی: حق و حساب ما رو هم میدی؟
اولی با پوزخند: آقا رو باش. ما پاکدست‌ترین دولت تاریخ بودیم. حق و حساب همه رو تا حالا دادیم.
دومی: پس اینجا چی‌کار می‌کنی؟
اولی: دکترمون گفت برو رییس‌جمهور شو، بیشتر به خدمت مردم برسیم. درختمون هم گفت: تو سرسبز و بهاری هستی، حیفی همینجا وایسادی، برو سایه‌ات رو بر همگان بیفکن، این شد که الان در خدمت شمام.
دومی: رد دادی یا گرفتی ما رو؟
اولی: اصلا خود شما چرا اینجایی؟
دومی: من کوچیک شما جمشید هستم. بازار ارز رو قاطی می‌کردم.
اولی: اه پس تو واقعی هستی؟ من فکر می‌کردم محمود از خودش درمیاره میگه جمشید بازار ارز رو به هم ریخته. بذار از نزدیک لمست کنم.
دومی: دست به سیبیل نزن. ناراحت میشم.
اولی: بابا ناراحت نشو دستم پاکه، از ما پاکدست‌تر برای چرب کردن سبیلت پیدا نمی‌کنی.
دومی: همین الان دیدم داشتی سایه می‌افکندی و بعدش هم دستات رو نشستی. بوی سایه‌ات هم داره خفه‌مون میکنه.
اولی: ما دستمون پاکه نیاز به شستن نداره. دکترمون هم همین شکلی بود.
دومی: حالا یه خورده ساکت شو بذار کپه‌ام رو بذارم.
اولی: من یه عمر ساکت شدم و به دوربین زل زدم، حالا زبونم باز شده میخوام حرف بزنم.
دومی: نگهبان! بیا این یارو رو بنداز بیرون.
اولی: من همین چند ساعت پیش بیرون بودم، اين‌قدر حرف زدم انداختنم دوباره داخل.

روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
وبگردی