- مرگ مجری ۳۷ ساله اینترنشنال: فرحناز اسپد که بود؟ +علت و نوع بیماری
- قالیباف: خیابان، محل میتینگ های انتخاباتی نیست
- کامبیز نوروزی: طرح جدید مجلس آزادی بیان و هنر را محدود میکند
- عارف: موضوع تنگه هرمز به زودی حل خواهد شد
- ملانیا ترامپ می ترسید ایران همسرش را ترور کند
- استاندار خراسان رضوی: در ماجرای حوادث دی ماه، یکی از اشکالات ما این است که حاضر نیستیم بپذیریم اشتباه کردیم
- توهین یک هوادار جلیلی به پزشکیان، قالیباف و عراقچی (عکس)
- رشیدی کوچی: نفوذ اصلی در بین مسئولین است نه مردم
- رمزگشایی از «هدیه ویژه» آمریکاییها به ایران در جنگ؛ آنچه در صندلی خلبان اف-۱۵ پنهان بود+عکس
- سرلشکر ایزدی:آمریکا خواب تصرف خاک ایران راببیند/ترامپ را مستأصل کردیم
روایت تلخ از علیرضا شهرجو و زهرا انصاریفر، دانشآموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب
هم میهن- الناز محمدی: علیرضا شهرجو در ازای مزد نقاشی ساختمان مدرسه توسط پدرش در مدرسه ثبت نام شده بود / پدر علیرضا بر اثر موج انفجار شنوایی و به دنبال آن شغلش
را از دست داده است
آقا جواد روزها مینشیند زیر آفتاب و به یاد میآورد. زیر آفتاب داغ تابستان. در منتهیالیه جنوبی نقشه ایران. میناب. از روزی که خبر آوردند بدن «علیرضا شهرجو»، دانشآموز اول دبستان مدرسه شجره طیبه میناب که درس خواندنش در این مدرسه، مزد نقاشی دیوارهای آن توسط پدرش جواد بود، یک بار دیگر پیدا شده و باید حالا به جای آن یک تکه ابرو و شورت راهراه و کفشی که پنج ماه پیش در گودال قبر، خاک و همان خاک را تا روزها مشت کردند و بر سر کردند، یک بدن دیگر را، این بار تمام سوخته تحویل بگیرند و یک بار دیگر بشورندش و یک بار دیگر روی دستهایشان ببرند و یک بار دیگر دفن کنند و یک بار دیگر ترمه روی آن بکشند و قرآن و گلاب بگذارند، آقا جواد و فوزیه خانم مینشینند توی آفتاب و همه آن ساعتها و روزها را به یاد میآورند و بعد از حال میروند.
یکشنبه 28 تیر بود که با خانواده شهرجو تماس گرفتند و گفتند به جلسهای بروند تا همراه بقیه خانوادهها درباره تعیین تکلیف قطعههای تازه پیدا شده در مدرسه حرف بزنند. همین هم شد که فوزیه رنجبری و جواد شهرجو به کسی خبر ندادند و خودشان رفتند؛ جلسه را پزشکی قانونی، دادستانی و فرمانداری ترتیب داده بودند و نمایندگانشان را هم فرستاده بودند. جلسه از اولش متشنج بود؛ خانوادهها میخواستند بدانند چرا حالا؟ چرا قطعه بدن عزیزانشان را حالا پیدا کردهاند؟ چرا زودتر به آنها خبر ندادهاند و چرا باید در یک جلسه تصمیم بگیرند با دستها و پاها و رانها و سرهای تازه پیدا شده بچههایشان چه کنند و چرا وقت بیشتری ندارند؟ میان آن همهمههای عصبانی اما جواد و فوزیه، کنار هم نشسته بودند و به رسم همیشگی حرف نمیزدند؛ جواد شهرجو که از بچگی مشکل تکلم داشت، فقط چشمهایش را دور اتاق میگرداند و فوزیه، زن کمحرف جواد و مادر سوگوار علیرضا، برگشته بود به صبح 9 اسفند، به روزی که 9 موشک تاماهاوک آمریکایی که نامش به گوشش هم نخورده بود، از آسمان آمدند و علیرضا و 119 دانشآموز دیگر و 26 معلم، هفت نفر از اولیای دانشآموزان، یک راننده سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه درمانگاه مجاور مدرسه و یک جنین ششماهه را با خودشان تبدیل به تلی از آوار استخوان در گودالهایی پنج متری کردند.