:::Noandish.com::: پاسخ به یک دروغ تاریخی: آیا "ستارخان" وابسته و تجزیه طلب بود؟!
کد خبر: ۹۹۸۷۱
تاریخ انتشار: ۲۸ مهر ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۸
تعداد نظرات: ۱ نظر
28 مهرماه سالروز تولد سردار ملی؛
ستارخان در نامه ای برای فرمانده قشون روس در سرحد جلفا که به سوی تبریز در حرکت بودند چنین می نویسد: بدان ایرانیان شاید تاب پاشاه ستمگری همچون محمد علی شاه قاجار را بیاورند اما نیروی بیگانه را جز با جام مرگ استقبال نخواهند نمود اگر برنگردید جنازه شما را برای خانوده تان خواهم فرستاد.
نواندیش- رضا امیری: ستار قره‌داغی در ۲۸ مهرماه ۱۲۴۵ شمسی در روستایی بنام بی‌شک از توابع ارسباران قره‌داغ آذربایجان به دنیا آمد. او سومین پسر حاج حسن بزّاز قره‌داغی بود که به شغل پارچه‌فروشی اشتغال داشت.
 
اولین برخورد مستقیم ستارخان با محمدعلی شاه و حکومت او به سال ۱۲۶۶ هجری شمسی برمی‌گشت که اطرافیان بدرفتار محمدعلی میرزا در تعقیب دو خانزاده محلی قره‌داغ به باغ پدر ستارخان حمله کردند و در جریانِ درگیری و دفاع ستارخان از پناهندگان، وی از ناحیه پا تیر خورد و سپس به دژ نارین قلعه اردبیل منتقل و محبوس شد.
 
پاسخ به یک دروغ تاریخی: آیا
 
تاریخ ایرانی درباره زندگی وی می نویسد که او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب‌سواری داشتند و در این میان اسماعیل فرزند ارشد خانواده شب و روزش به اسب‌تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد. همین سرکشی‌ها سبب شد تا سرانجام و در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شود. گفته شد اسماعیل به ارتباط و پناه دادن به فردی به نام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، متهم است و به همین جرم کشته شد. این امر کینه‌ای در دل ستارخان ایجاد کرد که بعدها به تقویت روحیه مقاومتش در برابر قاجار کمک کرد. وقتی اسماعیل به دست نیروهای دولتی کشته شد، ستارخان به همراه خانواده خود به تبریز مهاجرت کرد و در محله امیرخیز اقامت گزید و در زمره لوطیان تبریز قرار گرفت.
 
لوطیان یا همان اهل فتوت تبریز از قدیم طبقه خاصی را تشکیل می‌دادند و اخلاق و عادات بخصوصی داشتند، به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می‌خاستند و با حکومت و مأمورین دولت همیشه مخالفت می‌کردند، چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوی عده‌ای از آنان طغیان کردند و به مجازات رسیدند. پس از بروز اختلاف بین متشرعه و شیخیه، لوطی‌ها نیز دو دسته شدند و به مخالفت با همدیگر برخاستند. ستارخان از لوطیان بومی نبود، بلکه اصل او از قره‌داغ و از ایل محمدخانلو بود. خود به شیخیه اعتقاد داشت و روزگاری در اطراف شهر به سر می‌برد.
 
او بارها با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به عیاری مشغول شد، از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجی‌گری برخی از بزرگان به شهر آمد. در همین دوران بود که به نجف رفت و پس از بازگشت به کار مباشرت املاک و سپس فروش اسب مشغول شد و چون در جوانی به درستی و امانت‌داری در تبریز شهرت داشت مالکان زیادی حفاظت از املاک خود را به او می‌سپردند. او هیچ‌گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی‌اش، او را در میان افراد مورد اعتماد و محبوب مردم قرار می‌داد.
 
پاسخ به یک دروغ تاریخی: آیا
 
او بعد‌ها به صف تفنگداران ویژه ولیعهد، مظفرالدین میرزا درآمد و به ستارخان معروف شد و مأموریت‌هایی را نیز انجام داد، از جمله مبارزه با راهزنان ترکمن که به همین منظور به مشهد رفت، اما مدتی بعد، از آن کسوت خارج شد و در سال ۱۲۷۳ شمسی برابر با ۱۳۱۲ قمری به سامرا رفت. در سامرا چون با بدرفتاری خادمان آستانه با زائران ایرانی روبرو شد به همراه چند جوان آذربایجانی، خادمان بدرفتار حرم عسکریین (علیهم‌السلام) را تنبیه کرد و دستگیر شد که با وساطت میرزای شیرازی آزاد و به ایران بازگردانده شد. ستارخان به واسطه اوضاع زمانه و ظلم و ستم حکومت و روحیه ظلم‌ستیزی که در وجودش بود، زندگی آرامی نداشت.
 
با پا گرفتن نهضت مشروطیت در ایران، ستارخان هم که از دستگاه حاکمه ناراضی بود به صف مجاهدین مسلح و مشروطه‌خواه پیوست. تبریز یکی از کانون‌های مهم مشروطه‌خواهی بود که بنابر روایت احمد کسروی ماهیتی دینی داشت، اما رفته رفته با پررنگ‌تر شدن حضور سوسیال دموکرات‌های قفقازی در تبریز نزاع و درگیری به تبریز هم راه یافت. در بین صفوف مردم تبریز گرایش‌های مختلفی وجود داشت، عده‌ای به عشق دین و اطاعت از فرامین مراجع نجف، بخشی از فرط علاقه به مشروطه و برخی از فرط بغض نسبت به محمدعلی شاه گردهم آمده بودند.
 
ستارخان در مقابل قشون عظیم محمدعلی شاه که پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن، برای طرد و دستگیر کردن مشروطه‌خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذاشت. در این هنگام ستارخان دعوت انجمن ایالتی آذربایجان که خود را جانشین مجلس بمباران شده معرفی می‌کرد، را قبول کرد. در همین انجمن بود که در سال ۱۳۲۵ قمری به واسطه رشادت‌های ستارخان و باقرخان به آنان لقب سردار ملی و سالار ملی اعطا کرد. ستارخان مردم را بر ضد اردوی دولتی فراخواند و خود رهبری آن را برعهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان حدود یکسال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمدعلی شاه بیفتد.
 
پاسخ به یک دروغ تاریخی: آیا
 
در مورد زمان محاصره شهر داستان جالبی وجود دارد از لحظه ای که ستارخان اشک ریخت، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت نوشته است: من هیچ‌وقت گریه نمی‌کنم چون اگر اشک می‌ریختم، آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می‌خورد… اما در مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم.

حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه اومدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف… علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه‌ها رو خوردن… با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش می‌ده و میگه لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته… اما مادر کودک اومد طرفش و بچه‌اش رو بغل کرد و گفت: عیبی نداره فرزندم… خاک می‌خوریم اما خاک نمی‌دهیم… اونجا بود که اشکم دراومد.


او در مجموع به مدت ۱۱ ماه یعنی از ۲۰ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ قمری تا هشتم ربیع‌الثانی ۱۳۲۷ قمری رهبری مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را برعهده داشت و مقاومت شدید و طاقت‌فرسای اهالی تبریز در مقابل ۳۵ تا ۴۰ هزار نفر قشون دولتی به فرماندهی او صورت گرفت، به طوری که شهرتش از مرز‌ها گذشت و نامش به گزارش‌های نشریات اروپایی و آمریکایی از تحولات ایران راه یافت.
 
پاسخ به یک دروغ تاریخی: آیا
 
پاسخ به یک دروغ تاریخی: آیا ستارخان تجزیه طلب بود؟
 
دو سال پیش بود که بعد از پخش سریال ستارخان از صدا و سیما صدای اعتراض برخی از جریانات پان ترک و تجزیه طلب بلند شد چرا که ستارخان همواره یکی از کسانی بوده که این جریان علاقه شدیدی برای مصادره آن به نفع خود داشته مبارزه او با استبداد حاکم دستاویزی شده تا این جریانات هدف وی از این اقدام را جدایی آذربایجان اعلام کنند در حالی که مجموع اظهارات معروفی که از او نقل شده نشان می دهد این یک دروغ و تحریف بزرگ تاریخی است.
 
برای مشاهده نمونه‌ای از این ادعای مضحک، می‌توان به کتاب تاریخ پایه پنجم دبستان در جمهوری آذربایجان  اشاره کرد که وبسایت آذری ها آن را منتشر ساخته در این کتاب قیام ستارخان این گونه در درس سی و هفت تحریف می شود: « یکی از فرزندان قهرمان ملت ما ستارخان بود. در تبریز عصیان رخ داده بود. مردم می خواستند از ظلم ایران ازاد شوند. فدائیان تبریز با ارتش 40 هزار نفری شاه روبرو شدند. عصیانگران مغلوب می شدند ولی محله امیرخیز به جنگ ادامه می داد که رهبر آنها ستارخان بود».
 
ستارخان همواره به ایران عشق داشت و این عشق در سریال ستارخان هم به تصویر کشیده شد که اتفاقا باعث ناراحتی جریان ایران‌ستیز شد. در جریان این سریال دو چیز بیش از بقیه این گروه را اذیت کرد، نخست این که ستارخان در برابر پیشنهاد قنسول روس مبنی بر آویختن پرچم روسیه بر سر خانه اش جهت در امان ماندن، می گوید: « من که میخواهم هفت کشور به زیر پرچم ایران باشد، به زیر بیرق خارجی نمی روم».
 
مساله دوم شاهنامه خوانی همسر ستارخان است. مساله مهمتر برای ایران‌ستیزان پان ترک، این است که ستارخان گفته است، «من میخواهم هفت کشور زیر بیرق ایران باشد». این جمله تاریخی ستارخان با روایت تحریف شده ای که در کتابدرسی جمهوری آذربایجان به آن اشاره شد در تضاد کامل قرار دارد و جریان قومی سعی دارد، به شکلی از شر این مشکل تاریخی خلاص شود. در این ارتباط آنها سعی کرده اند که جملات دیگری را به عنوان روایت تاریخی قالب کنند مانند گذاشتن پرچم امیرالمومنین یا پرچم حضرت ابوالفضل به جای «پرچم ایران» و با مقدس مآبی و ریاکاری باردیگر ارزشهای ملی و دینی را متضاد نشان دهند. اینکه ستارخان به ائمه اطهار و مذهب جعفری علاقه وافری داشته است، شکی در آن نیست، اما تنها عبارت «پرچم ایران» در جمله «هفت کشور» دارای معنای تاریخی دقیق و اساطیری است. زیرا در اساطیر ایرانی جهان به هفت کشور تقسیم میشد که ایرانشهر در وسط آن قرار داشت. ابوریحان بیرونی در التفهیم نموداری از این هفت کشور را اینچنین آورده است و نموداری از آن ارائه کرده است. کشور یکم: هندوستان، کشور دوم: عرب و حبشستان، کشور سوم: مصر و شام، کشور چهارم: ایران‌شهر ،کشور پنجم: صقلاب و روم ،کشور ششم: ترک و یأجوج، کشور هفتم: چین و ماچین
 
در پایان به چند جمله که در اسناد تاریخی و کتب متعدد از سردار ملی نقل شده اشاره می کنیم، جملاتی که خود بهترین پاسخ به تحریف کنندگان تاریخ است:
 
ستارخان: مشروطه خواه ، تفنگچی نیست بلکه آزادی خواه است اگر آزادی نباشد ایران به آشوب کشیده می شود قاجار ، مشروطیت را می پذیرد و یا از ایران می رود.

ستارخان: ایرانیان حق دارند پادشاه خویش را خود انتخاب کنند و همین طور نمایندگان مجلس را .

ستارخان : دولتین انگلیس و روس را از دخالت در امور خاریه ایران برحذر می دارم آنچه بین ماست داخلی است و هر تعرضی به ایران بی جواب نخواهد ماند .

ستارخان : وطن پرست ترین کسی که شناخته ام همانا فردوسی، پیر مرد توسی است .

ستارخان: شجاعت بدون هدف و آرمان ملی قدرتی محسوب نمی شود.

ستارخان: یکی از بزرگترین آرزوهایم باز گرداندن باکو به سرزمینمان ایران است.

ستارخان : در پاسخ به ظل السطان چنین جملاتی نوشت: اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد آن یک روز را هم برای استقلال و حفظ کرامت ایران خواهم جنگید حتی اگر لقب شورشی و ضد مملکت به من داده شود .

ستارخان در نامه ای برای فرمانده قشون روس در سرحد جلفا که به سوی تبریز در حرکت بودند چنین می نویسد: بدان ایرانیان شاید تاب پاشاه ستمگری همچون محمد علی شاه قاجار را بیاورند اما نیروی بیگانه را جز با جام مرگ استقبال نخواهند نمود اگر برنگردید جنازه شما را برای خانوده تان خواهم فرستاد.

 

 
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۳۴ - ۱۳۹۸/۰۷/۲۸
0
0
ستارخان اگر تجزیه طلب نبود چرا بعد ازفتح تهران سلاحش رو تحویل نداد
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha: