- تصاویر آسمان تیره و تاریک تهران در این ساعات
- فعالیت موج جدید سامانههای بارشی از امروز؛تشدید برف و باران در ۸ استان
- ساعت اذان ظهر و مغرب تهران امروز سهشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ + دعای روز سیزدهم ماه رمضان
- هواشناسی هشدار داد: طوفان برف و باران پایتخت را در بر میگیرد!
- ساعت اذان مغرب (افطار) تهران امروز ۹ اسفند ۱۴۰۴ + دعای روز دهم ماه رمضان
- ساعت اذان ظهر و اذان مغرب تهران امروز جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴
- ساعت اذان مغرب تهران (افطار) امروز ۷ اسفند ۱۴۰۴
- اعلام آخرین وضعیت صدور احکام جدید رتبهبندی برای ۱۵۰ هزار نفر از معلمان + زمان پرداخت افزایش حقوق
- سد کرج زنده شد
شکار در حال مرگ، شکارچی را به گریه انداخت
اشک های جبیر دیوانه ام کرده بود،، درمانده شده بودم، نمی توانستم فکر کنم، گریه ام گرفت، گریه کردم، داد زدم، دویدم، ناله کردم و خود را شایسته ناسزاها دانستم.
شکارچی دیروز در استان سیستان و بلوچستان که امروز همیار اداره محیط زیست این استان شده، خاطره خود را اینگونه برای ایرنا شرح داده است:
میل شکار سراپای وجودم را فرا گرفته بود، ساعت ها همانند کودکی که اسباب بازی را رها نمی کند، تفنگ را در دست گرفته بودم، منتظر بودم راهی شکار شوم و خواب از چشمانم گریخته بود.
خروسخوان به راه زدم تا به مقصد رسیدم، کمین کردم، جبیر بخت برگشته در حال بازی آمد، سرخوش از طبیعت صبحگاهی، می دوید و علف می خورد، واقعاً دیدنی و لذت بخش بود و از شکار غافل شدم، ناگهان تفنگ را دیدم، هدف گیری کردم و انگشت را فشردم، صدای همه جا و بیش از همه در گوش من پیچید،شادی جبیر پایان یافت، به زمین افتاد و من خرسند شدم.
به شکار رسیدم، فقط یک تک نگاه چشم خون آلود و سپس سر بر زمین گذاشتن کافی بود تا سرخوشی را به دیوانگی و پشیمانی برساند.
جبیر گریست و من هم گریستم، شاید کوچولوهای چشم انتظار داشت، اشک های من و جبیر روی گونه ها بود، اما من ایستاده و تفنگ در دست و شکار خونین بود.
نمی دانستم به حیات دردآورش پایان دهم یا رهایش کنم، درمانده بودم، عقل کار نمی کرد، گریه ام گرفت، گرییستم، فریا زدم، دویدم، ناله کردم، به خودم بد گفتم.
اکنون 16 سال از آن نگاه و گریه های همزمان من و جبیر که همیشه برای من زنده است، می گذرد و همیار محیط زیست هستم و امروز با غرور و با امید یک محیط زیستی هستم و هنوز از خدا می خواهم من را ببخشد.
میل شکار سراپای وجودم را فرا گرفته بود، ساعت ها همانند کودکی که اسباب بازی را رها نمی کند، تفنگ را در دست گرفته بودم، منتظر بودم راهی شکار شوم و خواب از چشمانم گریخته بود.
خروسخوان به راه زدم تا به مقصد رسیدم، کمین کردم، جبیر بخت برگشته در حال بازی آمد، سرخوش از طبیعت صبحگاهی، می دوید و علف می خورد، واقعاً دیدنی و لذت بخش بود و از شکار غافل شدم، ناگهان تفنگ را دیدم، هدف گیری کردم و انگشت را فشردم، صدای همه جا و بیش از همه در گوش من پیچید،شادی جبیر پایان یافت، به زمین افتاد و من خرسند شدم.
به شکار رسیدم، فقط یک تک نگاه چشم خون آلود و سپس سر بر زمین گذاشتن کافی بود تا سرخوشی را به دیوانگی و پشیمانی برساند.
جبیر گریست و من هم گریستم، شاید کوچولوهای چشم انتظار داشت، اشک های من و جبیر روی گونه ها بود، اما من ایستاده و تفنگ در دست و شکار خونین بود.
نمی دانستم به حیات دردآورش پایان دهم یا رهایش کنم، درمانده بودم، عقل کار نمی کرد، گریه ام گرفت، گرییستم، فریا زدم، دویدم، ناله کردم، به خودم بد گفتم.
اکنون 16 سال از آن نگاه و گریه های همزمان من و جبیر که همیشه برای من زنده است، می گذرد و همیار محیط زیست هستم و امروز با غرور و با امید یک محیط زیستی هستم و هنوز از خدا می خواهم من را ببخشد.
لینک کپی شد
نظر شما
قابل توجه کاربران و همراهان عزیز: لطفا برای سرعت در انتشار نظرات، از به کار بردن کلمات و تعابیر توهین آمیز پرهیز کنید.
