- پاسخ رهبر انقلاب به تهدیدهای رئیسجمهور آمریکا: خطرناکتر از ناو، آن سلاحی است که میتواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد / برخی از کسانی که فریب خوردند و کشته شدند را مسئولین شهید محسوب کردند
- آغاز دور دوم گفتوگوهای ایران و آمریکا/ دوئل دیپلماتها؛ این بار در ژنو
- آخرین آمار بازداشتیهای حوادث اخیر/ صدور ۱۰ هزار و ۵۳۸ قرار جلب به دادرسی و ۸ هزار و ۸۴۳ کیفرخواست
- شرط تعیینکننده ایران برای توافق با آمریکا
- پزشکیان: صحنه حوادث باید با کمترین هزینه برای طرفهای درگیر مدیریت شود
- مزارهای بدون سنگ؛ روایتی از چهلم نگین و مجید
- اگر لازم باشد، با ایران وارد جنگ میشویم
- ناوهای آمریکایی در تیررس «خرمشهر»؛ تحلیل عطوان از معادله بازدارندگی ایران
- ترامپ: غیر مستقیم در مذاکرات با ایران شرکت میکنم
- آمریکا دو شرط را پذیرفت، ایران پای میز مذاکره رفت
مزارهای بدون سنگ؛ روایتی از چهلم نگین و مجید
شرق - نسترن فرخه: پدری ۴۰ روز است با لباس تیرخورده دخترش سر مزار میآید، مادری با مشت به سینه خود میکوبد و جوانی در شلوغی جمعیت عکس رفیقش را در
آغوش گرفته. یکی شاهد شلیک به دخترش بوده و دیگری بعد از چند روز بیخبری، جنازه پسرش را در کهریزک پیدا کرده است. سوگ هرکدام به شکلی است و حالا در بهشت زهرا شاهد ۴۰ روز تجربه داغ یکدیگرند. برخی از این خانوادهها بدون هیچ مراسمی، با تعداد محدود دور سنگقبرهای مربعیشکل نشستند و در سکوت سوگواری میکنند.
«۴۰ روز است روی ماهت را ندیدهام». دستانش را به قفسه سینهاش میکوبد و با صدایی که به گوش همه عزاداران برسد با محمدصالح، پسر جوانش که به خاک سپرده شده، خداحافظی میکند. کنار مزارش چند بادکنک به رنگ پرچم ایران در هوا تکان میخورد و بنری که آخرین وصیت «محمدصالح» را روی آن چاپ کردهاند: «من در آرامش هستم، زندگی من جشنی زیبا بود»؛ این جمله در شروع یادداشتی که برای مادر و پدرش بر جا گذشته، نوشته شده است. طبق گفته دوستانش، نوزدهم دیماه در منطقه آریاشهر با شلیک گلوله کشته میشود. در بین جمعیت، دختر جوانی که پیراهن سفید به تن دارد، نخ بادکنکها را در دست میگیرد و کنار قبر پر از گل گلایل مینشیند. دیگر جوانها هم در سکوت کنار عکس محمدصالح ایستادهاند و با گریههای این مادر داغدار همراه میشوند: «محمد رفت، به دوستی با او افتخار میکنم. هنوز هیچکدام از ما باور نکرده که او دیگر نیست». تعداد حاضران مراسم چهلم زیاد است، اما فقط یک صدا به گوش میرسد که صدای نالههای مادر محمدصالح است.
بین این جوانها دختری میگوید: «جان مادرش به محمد بند بود. نمیدانم دیگر سر پا میشود یا نه، مادرش هنوز باور نکرده، برای ما مثل کابوس است، نمیدانم با چه نیرویی میتوان این داغ را تحمل کرد». اینجا همه سوگوار جوانهای کشتهشدهشان در ماه قبل هستند، صدای موزیکهای غمانگیز از هر طرف به گوش میرسد، یکی با آهنگی بیکلام و دیگری با صدای نی و فلوت در حال عزاداری است. باد تند، خاک این قطعههای تازهتأسیس بهشت زهرا را به رقص درآورده. کنار بیشتر قبرها خانوادهای سیاهپوش نشسته است، اما پدر مصطفی با همان پیراهن آبیای که همیشه به تن داشته، به قبر پسر 27سالهاش خیره مانده است.
«مصطفی» هجدهم دیماه در یکی از خیابانهای تهرانسر با شلیک گلوله کشته میشود و حالا همه دوستانش که جوانهایی همسنوسال خودش هستند، دور مزارش جمع شدهاند: «انگار در خواب بسیار تلخی گیر افتادهایم، هر شب دلم میخواهد از این خواب بیدار شوم، اما صبح دوباره همه چیز از اول شروع میشود. رفیقم دیگر نیست، دیگر او را نمیبینم. در گروه دوستانه ما حضور ندارد. مصطفی دیگر قرار نیست به تلفن همراه من زنگ بزند یا برای بیرونرفتن من به او زنگ بزنم. هر بار یادم میرود که نیست. کمر همه ما شکسته است». جملهاش را نیمهتمام میگذارد و دستش را روی صورت جوانش میگیرد، شانههایش به لرزش میافتد و پسر دیگری او را در آغوش میگیرد. صدای زنی از بین جمعیت شنیده میشود: «تازه شکوفه کرده بودی، کجا رفتی؟».
دختری حدودا 20ساله، سبدی گل رز در دست دارد و چند ثانیه یک بار مشتی از آن را بر سر دوستان مصطفی میریزد. در این شلوغی، مادر و پدر میانسال «مصطفی» مبهوت سنگی با نام پسرشان هستند که همه دورش حلقه زدهاند. از فاصله دور، قطعههای 322 تا 329 از فرط حضور آدمهای سیاهپوش، همچون حریری سیاه به چشم میخورد. عزاداران گروهی یا تکنفره در کنار مزاری نشستهاند. بعضی از رهگذران بدون آنکه عزیزی از دست داده باشند، اینجا آمدهاند تا به خانوادههای داغدار تسلیت بگویند و آدرس قبرها را به یکدیگر میدهند. یکی از آنها دختر جوانی است که از صبح زود اینجا حضور داشته است: «تا جایی که میتوانستیم قبر کشتهشدهها را پیدا کردیم و برای تکتکشان فاتحهای خواندیم. بعضی دیگر را هم با پرسوجو و دیدن خانوادههایشان پیدا کردیم. همه جوان و زیبا بودند، همهشان برای مردن حیف بودند».
مزارهای بدون سنگ
هنوز برای خیلی از این جوانان، سنگ مزاری نصب نشده، نام و مشخصاتشان همچنان بر روی سنگ کوچک مربعیشکل حک شده است. تاریخ وفات اغلب هجدهم و نوزدهم دیماه است و بیشترشان متولدان دهههای 80 و 70. مثل دانیال 28ساله که هجدهم دیماه در منطقه فردیس به سرش شلیک شد. مادر جوانش روی زمین نشسته و گریه امان حرفزدن به او را نمیدهد: «باورم نمیشود جوان رعنایم دیگر نیست، خالی شدم، پوچ شدم. پسرم، جگرگوشهام را از من گرفتند. بعد از چند روز پیگیری گفتند برای تحویل به پزشکی قانونی کهریزک بروید، رفتیم و جسد بیجانش را به ما دادند. به سرش شلیک کرده بودند. به صورت نازنینش زدند. قلبم پر از آتش است که خاموش نمیشود».
عکس «مجید» را کندند و سنگش را شکستند
اسم حکشده بر روی هر سنگ در این قبرستان، داستانی دارد. آدمی که روزی معنایی در زندگی داشته و حالا فقط خاطرهای جا مانده از او و نبودنش، خانوادهای را برای همیشه ویران کرده است؛ مثل «مجید» 42ساله که در شلوغی اعتراضات، در منطقه فلاح کشته شد. زن جوانی کنار قبرش نشسته، خود را کارفرمای او معرفی میکند که در مغازه سبزیفروشی، مجید برایش کار میکرد: «مادر و پدر پیری دارد که خرج آنها را میداد. خیلی مظلوم بود، بچه خوب و بامعرفتی بود. الان مادر و پدرش واقعا بیکس شدند چون این جوان همه کارهای آنها را تنهایی انجام میداد. آنقدر مادر و پدرش پیرند که تنهایی نمیتوانند سر قبر پسرشان بیایند. چند روز قبل عکس مجید را بالای قبرش نصب کردیم، بعد آمدیم دیدیم آن را کندهاند. خدا را خوش میآید؟ من که صاحبکارش بودم و به اندازه خانوادهاش درد نمیکشم، فقط از خدا میخواهم به خانوادهاش صبر بدهد. اینجا قبر خواهرش هم بود، اما همان روز که عکس را کندند، قبر را هم شکستند، الان این خانواده باید چند میلیون پول سنگ قبر بدهد، این کارها حرام است، در هیچ آیینی چنین کاری درست نیست».
آخرین نشان از نگین؛ کاپشنی تیرخورده
بیشتر خانواده جانباختگان بدون هیچ مراسمی، دور قبر عزیزان خود جمع شدهاند و عزاداری میکنند. در بین آنها معدود خانوادهای به چشم میخورد که با برگزاری مراسم میزبان میهمانهای زیادی باشد. همچون خانواده «حبیب»؛ جوانی که در یکی از خیابانهای تهران، در همان روزهای اعتراضات به ضرب گلوله کشته شده و حالا خواهر، برادر و پدرش دور هم برایش مراسم گرفتند.
برادر جوانش روی قبر دراز کشیده و زیر لب با جملات بریده و نامفهوم زمزمه میکند: «دادشم، مونسم، کجا رفتی؟». پدر اما در سکوت اشک میریزد و دستش را بر شانههای پسرش میگذارد: «پسرم را از من گرفتند، نباید زندگی ما اینطور میشد، نباید اینطور حبیب را از ما میگرفتند. آزارش به هیچکس نمیرسید، سرگرم کار خودش بود، نابود شدیم و میدانم این خونها بر زمین نمیماند». عکس بزرگی از چهره جوان حبیب را بالای قبرش گذاشتهاند و خواهرش مرتب بر چهره آن دست میکشد و نام برادرش را تکرار میکند. روایت خانوادههای داغدار فقط معطوف به قطعههای جدید نیست، در بین قطعههای قدیمیتر هم نشانی از آنهاست. مثل مزار «نگین»، دختر 27سالهای که در آغوش پدرش جان داد. دور قبرش اعضای خانواده ایستادهاند، پدرش با کاپشنی مشکی که به تن دارد، بدون هیچ کلامی آرام اشک میریزد.
یکی از مردان خانواده توضیح میدهد: «این کاپشن تن پدر نگین را ببینید، همان لباسی است که نگین آخرین بار به تن کرده بود. جای تیری که به او زدند هنوز روی لباس مانده است. تمام روز پدرش همین کاپشن را به تن دارد». مادر و خواهرش با دقت گلهای روی سنگ را تزیین میکنند: «این جوانها همه پرپر شدند. دختر زیبای من هم پرپر شد». دیگر کسی حرف نمیزند و در سکوت همه به گلهای سفید و زرد روی سنگ خیره میشوند. گلفروشهای داخل بهشت زهرا میگویند عزاداری خانوادههای قربانیان دیماه با دیگر عزاداران متفاوت است.
یکی از آنها میگوید: «خیلی از آنها مراسم خاصی نگرفتند. چون ما هر روز اینجا هستیم میبینیم که مراسم بعضی از این خانوادهها متفاوت بود. مثلا خیلی از اینها حتی صندلی برای مراسم اجاره نکردند، خودشان مراسم مختصر و خانوادگی گرفتند و رفتند. نمیدانم شاید حتی حوصله مراسمگرفتن هم ندارند و در شوک ماندهاند». عصر جمعه در بهشت زهرا غمانگیزتر است؛ عصری که با ادامه برگزاری مراسم چهلم جوانان دیماه سنگینتر هم شده، آفتاب کمرمقتر است اما هنوز خیلیها وارد قطعهها میشوند و سر مزاری مینشینند. وزش باد، سوز زمستان را بیشتر میکند، اما سیاهپوشان بیتوجه به سرما، سوگواریشان را میکنند و قرار است این هفته بهشت زهرا مراسم بیشتری به خود بببیند؛ مراسم داغ ۴۰روزه دیماهیها.
