- دستور پزشکیان به وزرای کشور درباره حوادث اخیر
- جانشین فرمانده کل سپاه: کشور و نظام دچار فروپاشی نخواهد شد /به هر گونه اقدام ماجراجویانه دشمنان، پاسخ سختی میدهیم
- واکنش رسمی ایران به احتمال حمله نظامی آمریکا
- گول ظاهرشان را نخورید؛ این مسببان اغتشاش، لباس انقلاب پوشیده اند!
- اوضاع اینترنت کشور عجیب و غریب شد
- قوه قضائیه: آمانچ کاروانچی و ارسلان شیخی، دو تروریست داعشی اعدام شدند
- یک ارزیابی اولیه (و موقت) از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴
بهار، ملینا و آنیلا؛ سه جانباخته مشهور دیماه
روزنامه همشهری: «بهار۲ساله، ملینا ۳ساله و آنیلا ۸ساله.» اینها کمسنترین شهدای ناآرامیهای اخیر هستند؛ در این گزارش به ۳روایت دردناک از این شهدای خردسال میپردازیم. خواندن این گزارش برای همه افراد مناسب نیست.
آنیلا فقط ۸سال داشت
شامگاه ۱۹دیماه بود که دختر بچه ۸سالهای به نام آنیلا به همراه مادر و مادربزرگش از خانهشان در اصفهان خارج شدند تا به پمپبنزین بروند. بعد از اینکه از جایگاه سوخت بیرون آمدند، در مسیر برگشت به خانه در محاصره آنها قرار گرفتند. آنها با سنگ و چوب به ماشین حمله کردند. مادر که ترسیده بود، هراسان سعی داشت تا از میان جمعیت راهی باز کند و از خیابانهای فرعی به خانه برسد.
مادر داغدار آنیلا درباره این حادثه هولناک میگوید: آنها با سنگ و چوب به ما حمله کردند. مادر بزرگ آنیلا او را در آغوش گرفته و روی صندلی عقب نشسته بود تا از صدمه دیدنش جلوگیری کند. چون میترسید که شیشههای ماشین خرد شود و روی آنیلا بریزد. من هم تلاش میکردم تا از بین آنها راهی برای فرار باز کنم و جانمان را نجات دهیم.او ادامه میدهد: ما پشت یک ماشین مشکی شاسیبلند گیرافتاده بودیم و نمیتوانستیم حرکت کنیم. بعد از اینکه آن ماشین رد شد پایم را روی گاز گذاشتم تا از آن صحنه وحشتناک که آنها ایجاد کرده بودند، فرار کنم اما ناگهان صدای شلیک گلوله باعث شد گیج شوم. چند دقیقه بعد وقتی بهخودم آمدم به سرعت به عقب نگاه کردم تا ببینم مادربزرگ و نوه در چه حالی هستند که دیدم صندلی عقب غرق در خون است و آنیلا در آغوش مادربزرگ افتاده است. سر و صورت دخترم غرق در خون بود و آنیلا همان زمان پرکشید.مادر آنیلا که هنوز این جنایت را باور ندارد با گریه میگوید: هنوز دفتر مشق آنیلا در خانه پهن بود اما او دیگر به خانه برنگشت تا مشقهایش را تمام کند. در این روزها پدر آنیلا عروسکهای دخترمان را در خانه چیده و به یاد دخترمان به آنها نگاه میکند. ما بهدنبال گرفتن انتقام از قاتل دخترمان هستیم.
بهار فقط 2بهار را دید
خردسالترین شهید حوادث تلخ اخیر، بهار سیفی، دختر 2ساله اهل نیشابور است که به شکلی باورنکردنی به شهادت رسید. شامگاه جمعه 19دیماه امسال و در دومین شب ناآرامیها، میلاد برادر بهار دست خواهر کوچکش را گرفت تا با هم سر کوچه بروند و زبالهها را جلوی در بگذارند. آنها ساکن خیابان ستایش در منطقه بیبیشطیطه نیشابور هستند کهآنها از همان جلوی در صدای داد و فریاد میشنیدند و گمان نمیکردند که خطری تهدیدشان کند. میلاد و بهار وقتی به سر کوچه رسیدند از صحنههایی که میدیدند حیرت کردند.
چند سطل زباله و خودرو آتش گرفته بود و مردم اینسو و آنسو میدویدند. هردو ترسیده بودند و بهار به آغوش برادرش پناه برد. آنها میخواستند زبالهها را در سطل بیندازند و برگردند اما ناگهان گلولهای شلیک شد که بعد از اصابت به دیوار، کمانه کرد و به پیشانی بهار برخورد کرد. صورت دختربچه غرق در خون بود و برادرش دواندوان او را به طرف خانه برد. پدر و مادر بهار صحنه وحشتناکی را که به چشم میدیدند باور نداشتند، اما همهچیز واقعیت داشت. دختر 2ساله با مرگ دستو پنجه نرم میکرد و حال وخیمی داشت و در این شرایط به بیمارستان منتقل شد، اما پس از 3شبانهروز به شهادت رسید و در نهایت در روستای شاداب بخش مرکزی نیشابور تشییع شد و در آرامستان این روستا آرام گرفت.
شهادت ملینا در آغوش پدر
شامگاه 18دیماه بود که دختربچه 3سالهای به نام ملینا به همراه پدرش برای خرید شیرخشک و دارو از خانهشان در یکی از محلههای کرمانشاه خارج شدند. آنها در راه بازگشت از داروخانه بودند که ملینا هدف گلوله قرار گرفت و در آغوش پدرش جانش را از دست داد.
احسان اسدی 34ساله، پدر ملینا که راننده سازمان اتوبوسرانی کرمانشاه است، درباره این حادثه تلخ میگوید: شب حادثه قصد خرید شیرخشک و دارو برای پسر 2سالهام را داشتم اما هنگام خروج از خانه، دخترم ملینا با گریه اصرار کرد که او را هم با خودم ببرم. من هم نتوانستم در برابر خواستهاش مقاومت کنم و هردو از خانه خارج شدیم.
او ادامه میدهد: وقتی از خانه بیرون آمدیم، خیابان شلوغ بود. خانه ما در کوی 123در بلوار طاقبستان قرار دارد و داروخانه به ما نزدیک است. بعد از خرید دارو و شیرخشک از داروخانه بیرون آمدیم و در جهت مخالف مردم بهسوی خانه به راه افتادیم. به سر خیابانمان که رسیدیم، ناگهان صدای شلیک گلوله به هوا بلند شد و گلولهای به سر دخترم اصابت کرد. خون پهنای صورتش را پوشاند. در آن لحظه وحشتناک شوکه شده بودم. فقط یادم میآید که در خیابان میدویدم. داد میزدم و بهدنبال یک مرکز درمانی بودم. در همه آن لحظات هولناک از خدا میخواستم دخترم را به من برگرداند. دنبال معجزه بودم و نمیخواستم باور کنم که دخترم را از دست دادهام. در همان مسیر به یک پایگاه اورژانس رسیدم. آنها تا دخترم را دیدند به من تسلیت گفتند. اما با وجود این از آنها خواستم تا دخترم را به بیمارستان برسانند. دخترم را در همان وضعیت سوار آمبولانس کردیم و به بیمارستان طالقانی کرمانشاه بردیم. آنجا وقتی دخترم را دیدند به من گفتند که او جان خود را از دست داده است.



